تبليغاتX
پای پیاده تا آسمان

پای پیاده تا آسمان

سخن

ایست گاه

 

روز روز عجیبی بود . اول حکایت چوپان قلچماق روی v4 – ایستگاه یادگاری مصطفی – روی یک دیواره ی شیبدار تمام سنگی : کارگرها در فاصله ی سیصد متری با شاخص های چوبی چهار متریشان در حرکت . عمو یدالله سایپای آبی رنگش را پایین دیواره گذاشته و چمباتمه در دو سه متری من نشسته بود . سیّد یزدی هم با آن نوشتن کندش مهلت پیدا نمی کرد سری هم بالا کند .  

 صدای گلّه آمد و بعد یکی یکی سر و کلّه ی معصوم گوسفندان از پای دیواره پیدا شد. دویست تایی بودند . قبل از آنکه گلّه درست و حسابی زیر تیغه جا بگیرد ، مرد چارشانه ی بلند بالایی سمت ما آمد . تفنگ دم پری حمایل بر پشت داشت . پانتولی بر پا و ملکی طوسی بر تن . شالی به کمر و دستاری بر سر . سلام محکمی داد و آب خواست . دو مرد دیگر هم بودند : ندیده بودم سه نفری گلّه ای را راهبری کنند ! یکی جوانکی بود چوخه پوش ، بیست ساله ، دستش لم بود . چون دست داد فهمیدم . آن دیگر آدمی چاق و جا افتاده . چوپان چاق هم نوبری است ! این یکی پیراهن مردان شهر برتن اما به شال بسته ، با پای افزارهای کردی که هر سه بپا داشتند و این دو بی سربند و کلاغه ای . سلام مودبانه ای کردند و با اجازه از کلمنی که کنار ما بود آب خنک سیری نوشیدند .    

تفنگدار که پیدا بود هر چه هست رئیس آن دو و گوسفندان است ، چانه ی جنبان گرمی هم داشت . می گفت تا دو سال پیش نظامی بوده و روی همین مرز خدمت می کرده . یکی از همین خیل پاسگاهها و ساخلوهایی که قصر شیرین را احاطه کرده. می نازید به باج سبیل هایی که ستانده بود و قاچاقهای مشروبی که از عراق آورده بود و اینکه روزانه هفتصد و تا میلیون درآمد داشته و صد نفر زیر دستش نان   می خورده اند !  وحالا خود را بازخرید کرده بود و با پولش گوسفند خریده و چوپانی می کرد ! من که گمان داشتم کارش هنوز قاچاق باشد و این ردای چوپانی و این حشم رویه ی ماجرا باشد برای بی دردسرتر آمدن ها و شدن هاش .  

 سلام که کرده بود تعارفی کرده بودم و بالا آمده بود : خیلی تشنم ! بفرمائی گفته و چند نقطه ای برداشته بودم از زمین تمام ناشدنی . . . سه لیوانی را پشت سر هم سر کشیده بود که سیگاری گیراندم و سیگاری به تعارف ، که نگرفت و با نیشخندی: توی دنیای دود فقط همین یه قلم را نمی کشم !

هنگام خداحافظی پنج دقیقه ای دست دست کرد . انگار می خواست چیزی یا چیزهایی بگوید که نگفت یا نشد که بگوید یا به کنایه شاید گفت و من به دل داشتن در زمین و روزهای دیر و دورشده در نیافتم . هر شکاف میان حرفهاش را من بی درنگ دوربین می چرخاندم و به انبان نقطه های سیّد یزدی می افزودم . این چوپان نمای همه فن حریف هم نعمتی بود ناخوانده برای این سیّد ، بلکه نفسی که نه بلکه انگشتی تازه کند . راستش آنقدر غوطه ناک کار خود بودم که ابتدا چندان جدّی اش نگرفتم . وقتی رفت جدّی تر شد و حالا باز هم جدّی تر و البته کمی غریب . و عجیب هم .    

 شب که به خوابگاه شیلات آمدم تلویزیون میخکوبم کرد : برج های دوقلوی جهانی فرو می ریخت . چشم می دید و دل باور نداشت . هر چه نگاه می کردم کمتر باور می کردم . انگار چیزی خالی بود یا دستی تر ، شعبده ای انگار . صنعتی از سینمای هالیوود . گیج شده ام از امروز : روز غریبی بود !

                                                                                21/6/80      قصر شیرین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 8:18  توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام )  | 

آواره

 

 

     خدایا ! دیوانه ام. مجنونم و پریشانم . پیگرد حقیقت شکسته شده ی توام و جز این

     مرامیم و راهیم نیست . در این عمر کوتاه که از تو دارم ، در آن هر چیز که سهم و

     رنگی از تو دیدم ، به آن رو کردم و دل دادم .

      حسرتا ! دنیای ما اسیر کاستی ها و نسبت هاست و نا همگنی هاش جریحه می زند

      اشتیاق آدمی را . و سالک را چه چاره جز دل کندن و دل دادنی دیگر به تکّه شکسته ای دیگر . . .

     مرا ببخش که کوچکم .

 

 

         از روزهای 1379

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 8:14  توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام )  | 

شرابی که به وقت مستی قدر ندانستم

 

    

     یادت هست ؟ این آخرین واژگانی است که مهمانم کرده بودی نصور!  : دوشنبه 16 شهریور 1388

     همچون آخرین نوشته ات در "الفبای سرخ" ( طاقت بیار رفیق... ) ، حالا می فهمم و ارزش این

      کلمات را اکنون در می یابم .

      تمام جملات آخرین نوشته ات و واژه تا واژه اش را با صدای بلند برای تو می خوانم

                                                                                                "طاقت بیار رفیق... "

      کلماتی که میهمانم کردی میزبانش توئی . چه ساده واژگان پس فردای دلم را یه زبان گفته ای...

                      همه ارزانی تو که به جرم "معاشقه با واژه" به بندی .

          نمی دانم می دانی سوی سخن با توست یا نه . . . اما باور کن تا آزاد از بندش نکنی در بندی .

 

"خوب شد یادم انداختی که هزار شرابواژه ی تلخ ناخوانده ی ناخورده در هزار توی دفترهای سبز دوستان دور و دیرم دارم که مرا چشم انتظارند...
... و من بی بدیل خویشتن، تنها یکی افتاده اینسوی روزگار بی روزن گاه بی امید، برباد داده لبخند بی بهانه ی همه نوجوانی و جوانی ام، از یاد برده واژگانم و از دست داده عمر.
دردا که چنین زخمه های تازه از هزار فراخنای اندوه، هنوز و همچنان زنده ام و...

باران من اما... می بارد."

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 15:20  توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام ) 

کاروان

 

 

     خوشا به حال آنان که همیشه مقلّدند و پیروانند . یا در آن فوج که آسمان می برد در پناه جمع 

      به گرماگرم وسطند .

     وای بر عقب مانده از کاروان که شکار شغالان و چرخ زنانند . . . تباهند .

     و چه دشوار سرنوشتی ست و چه نفس کشیدنهاست آنان را که در پیشند و جان پیشه :

     تکلیفی بر اینان نیست و رسولی تا کنون بر ایشان بعثت نیافته . . . که اینان خود رسولانند .

                               از زمستان ۷۷

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 9:35  توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام )  | 

شعرم را از ته "اصلاح" کردم !

 

 

  کلام ، جانی دوباره می خواهد در هیاهوی روزمرّگی ها ، که شعر از یاد رفته است و اخلاق که ستون

    فقرات آدمی است که دیگر نیست .

                دلم هوایت کرده ، حرف تازه ای هم نیست .

"عرصه ی شفافیت" ، آن که می پنداشتیم دوای دردهای پنهان و زخم های تاریخ استبداد ماست – که هست – پرده ی ایهام درید ، کنایه را لخت و عور و صریح نشاند وسط این خیابان که نمی دانم آخرش کجاست وقتی دیگر جایی نمانده بود برای تشبیه و استعارات رنگارنگ و خیال انگیز زمزمه ام مرد و شعر در دهان ماسید .

سیاق سخن دیگر است .

در این راه سخت و طاقت فرسا ، چیز در خوری هم نیافتیم . راحت باش ! تنها شفّاف شده ایم ! شعرهای زیبای زندگی امّا . . .  .

"اصلاحات" شعرم را ربود ، به هوای ضرورت امروز "ایران" ، یعنی که "سیاست" . به آن امید که جبهه ای ست موقّت و تا آخرین سنگر فاصله ای نمانده عزیز ! و این کوچ اجباری از شیرین به تلخسیر البته چندی ست و بازگشت پیروزمندانه خواهد بود .

در راه مانده ام سرگردان و گرگان در کمین . کوله بار شعر پر شده از شرق و جامعه و طوس و سلام و سیاست روز . و حالا لختم و پریشان . یادم نبود این قطار ، چه خالی می رفت .

رودررو چشمانی مهیب شرربار خونم را به آزمایش می گیرد .

 

                                             آفتاب آخر شهریور هشتاد و یک

                                                        سد کوثر . . . و نیستی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:4  توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام ) 

چرند و پرند

 

 

  رسم این پای پیاده این بود که بگردد تکّه های فراموش شده ی اینجا و آنجای گذشته ام را بجورد

  و بگذارد اینجا . . . تا بلکه ردّ پایی باشد یا خرده نانی شد طعام پرنده ای .

  روزگار امّا روزگاریست عجیب و البتّه بس غریب . روزگار . . . روزگار خرق عادات است . گفتم حیف

  باشد به تناسب این خرق جمعی ، نکنم یادی از گذشته ی جمعی که از یاد برده ایم .

  ستون طنّاز "چرند و پرند" به قلم زنده یاد "علی اکبر دهخدا " ملقّب به "دخو" در شماره ی

  بیست و یکم  روزنامه ی "صوراسرافیل" عیناً از نسخه ی موجود کتاب شده ی "چرند و پرند"

  تقدیم پرندگان این حوالی .

     باشد این لقمه نور طنّاز تابان ، چراغی شد فرا راهمان در این روز و روزهایی که در راهند .            

 

          شماره بیست و یک

  ای انسان چقدر تو در خواب غفلتی ، ای انسان چقدر کند و بلیدی ، چقدرظلوم و جهولی ، از هیچ

  لفظ پی به معنی نمی بری ، از هیچ منطوق درک مفهوم نمی کنی ، هیچ وقت از گفته های

  پیشینیان عبرت نمی گیری ، هیچ وقت در حکم و معارف گذشتگان دقت نمی کنی ، با این همه

  خودت را اشرف مخلوقات حساب می کنی ، با این همه سر تا پا از کبر و نخوت ،

                                                                                              غرور و خودپسندی پُری .

         باری از مطلب دور افتادیم .

  در نه هزار و نهصد و نود و نه سال پیش یک روز یک نفر از عرفای دوره ی کیان خرقه ی ارشاد را

  به سر کشیده و با زور و قوت مراقبه یک ساعت بعد از آن به عالم مکاشفه داخل شد . وقتی که

  در آن عالم مجرد شفاف پرده های ضخیم زمان و مکان از جلو چشمش مرتفع شد ، در آخرین نقطه

  های خط استقبال یعنی در نه هزارو نهصد و نود و نه سال بعد چشمش افتاد به یک غول بیابانی

  که درست قدش به اندازه ی عوج بن عنق بود ، در حالتی که یک گلیم قشقایی را به وزن دویست

  و نود و هشت من سنگ شاه به جای ریش به خود آویخته و گنبد دواری هم مرکب از هشتصد و

  نود و دو پارچه عبا و قبا و ارخالق از البسه شعار خلفای عباسی ( یعنی سیاه ) شل و شلاته

  ژولیده و گوریده به سر گذاشته و یک جفت پوست خربزه های چهار جو  را که به تصدیق اهل خبره

   هر دو تا دانه اش بار یک شتر است ، به پا کشیده بود ،

   با قدم های بلند از عالم غیب رو به عالم شهود می آمد .

  مرشد مزبور که به محض دیدن این هیئت هولناک چشمش را از ترس روی هم گذاشته بود

  محض اینکه برای دفعه ی آخر این غول صحرای مکاشفه را درست ورانداز کند چشمش را باز کرد ،

  این دفعه دید یک نفر از ملائکه های غلاظ و شداد قدری از دوده های تنوره های جهنم در یک

  کاسه ی تنباکو خمیر کرده و بایک قلم کتیبه نویسی از آن خمیر برداشته در پیشانی همین غول

  بیابانی چیزی می نویسد . مرشد صبر کرد تا ملائکه کارش را به انجام رسانید . آن وقت مرشد در

  پیشانی همان غول با خط جلی این دو کلمه را خواند :

      « سید علی را بپا » .

      از دیدن این منظره ی هولناک و عوالم مرموز و مجهول ترس بر شیخ مزبور مستولی شده و

  تکانی به خود داده خرقه را یکسو انداخته و به عبارت اخری از قوس صعود به قوس نزول و از عالم

  ملکوت به عالم ناسوت و از جهان حال به به دنیای قال مراجعت کرد ، در حالتی که از کثرت غلبه ی

  حال عرق از سر و ریشش می ریخت و خود به خود می گفت :

      « سید علی را بپا » .

      آن بنده های صاف و صادق خدا ، آن مریدهای خاص الخاص مرشد ، یعنی آن ده های شش

  دانگ شیخ هم که تا حال مراقب حال شیخ بودند این دو کلمه را از زبان او شنیده و آن را از قبیل

  شطحیات (هذیان العرفاء) فرض کرده و محض تشبیه به کامل یک دفعه با شیخ هم آواز شده آنها

  هم گفتند :

      « سید علی را بپا » .

      این دفعه این کلمه را با شیخ گفتند ، اما بعدها هم خودشان در هر محفل انس در هر مجلس

  سماع و با هر ذکر شبانه و با هر ورد سحرگاه باز این دو کلمه را گفتند .

  اگر نوع انسان در خواب غفلت نبود ، اگر فرزند آدم بلید و کند نبود ، اگر نوع بشر در کلمات بزرگان

  غور و تأمل لازمه را به جا می آورد ، این ورد را باید این مریدها اقلاً آن وقت بفهمند که مقصود از این

  سر جوشی دیگ عرفان چیست . اما افسوس که ذره ای هم از معانی این دو کلمه ی صاف ساده

  نفهمیدند و مثل تمام معماهای عرفان لاینحل گذاشته و گذشتند .

       پس از آنها هم در مدت نه هزارو نهصد و نود و نه سال تمام هر وقت یک دزد ، یک قلاش و به

  اصطلاح یک دست شیره ای از یک راسته ی بازار عبور کرد ، باز همه ی کاسب های آن راسته

  به هم گفتند :

       « سید علی را بپا » . 

       هر ساعت هم یک مشتری ناخنکی رفت از در یک دکان بقالی ماست بگیرد فوراً استاد بقال به

   شاگردش رساند که :

       « سید علی را بپا » . 

       در توی هر قهوه خانه ، در گود هر زور خانه و در سر هر پاتوق هم وقتی بچه ها ی یک محله یک

   آدم ناباب میان خودشان دیدند باز به یک دیگر اشاره کردند که :

        «سید علی را بپا » .

        در نه سال پیش از این هم وقتی که میرزا محمد علی خان پرورش در حالت تب دق هذیان

  می گفت در روزنامه ی ثریا خبری در ذیل عنوان « مکتوب از تبریز » با الفاظ « این شخص تبریزی

  نیست و سید یزدی است » باز رساند که :

        « سید علی را بپا » .

        روزنامه ی حکمت هم وقتی که در نمره ی چهارم سال هزار و سیصد و هفده در تحت عنوان :  

        « شیر را بچه همی ماند بدو                 تو به پیغمبر چه می مانی بگو » 

        از شرارت حاجی سید محمد یزدی برادرزاده ی همین سید علی شرح می داد ،باز به کنایه به

   ما حالی کرد که : « سید علی را بپا » .

  در همین رمضان گذشته هم در وقعه سعیدالسلطنه جناب آقا سید جمال و جناب ملک المتکلمین

  در مسجد شاه ، مسجد صدر ، انجمن آذربایجان و مسجد سپهسالار در ضمن هزاران نطق غرا

  صریح به ما گفتند که : « سید علی را بپا » .

  ما انسان های ظلوم و جهول ، ما آدم های کند و بلید ، ما مردمان احمق بی شعور ، نه از مکاشفه

   آن پیر روشن ضمیر و نه از اذکار و اوراد مریدهای او و نه از مذاکرت کسبه ی بازار و نه از گفتار

  استاد بقال و نه از لغزهای بچه های طهرون و از عبارت ثریا و حکمت و نه از بیانات آقا سید جمال و

   ملک المتکلمین به قدر یک ذره از مقصود و مفهوم و معنا و مفاد این مثل سایر چیزی نفهمیدیم .

  بله چیزی نفهمیدیم .

      از تاریخ آن مکاشفه قرن ها ، سال ها ، ماه ها ، روزها ، ساعات و دقایق گذشت و همین الفاظ

   میلیون ها دفعه بر سر زبان های خرد و بزرگ ، وضیع و شریف و عارف و عامی مکرر شد و ما هیچ

   به اهمیت تهدید و تنبیه مندرج درین کلمه بر نخوردیم . تا کی ؟ تا وقتی که همین سید علی را

  درست بعد از نه هزار و نهصد و نود و نه سال بعد از تاریخ آن مکاشفه در میدان توپخانه دیدیم که :

                دیگش سر بار است                 بر توپ سوار است 

                توحید شعار  است                   اسلام مدار است

                با  فرقه ی  الواط                      هم خوابه و یار است

                در پیش دو چشمش                 مسلم سر دار است

                گه غرق شراب است                گه گرم قمار است

                با   آن   خر   نوری                   با   حسن   دبوری

                گه عاشق دین است                گه طالب یار است

  باز آنطوری که دلم می خواست ، نشد .

                                                                                     «دخو »

   

                                                                                                                                                                                                 توضیحات :

  انتشار "صور اسرافیل" تا زمان واقعه ی به توپ بسته شدن مجلس و متواری شدن آزادیخواهان ادامه داشت . . .

  دهخدا پس از خلع "محمد علی شاه" از سلطنت از اروپا به ایران بازگشت و از کرمان به وکالت در مجلس دوم انتخاب شد .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:38  توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام )  | 

یادگاری

 

 

     نگاه ساده امّا مسأله ساز دخترك  را – به وضوح – در آئينه ى خاطرات كهنه بازيافتم  . . .  .

     احساس مي كنم نوع نگاه كودكان را  مي شناسم .

     كودكي هايم را براستي به ياد دارم . نه آنچه  بيرون من در تلاش و تغيير بود . بلكه آنچه را

     در خود تجربه مي كرده ام . حالاتي كه بر دلم گذشت . و طعم هائي كه از هر احساس ،

     هنوز در دهان يادگاري ست . . . براي تداعي شان كافيست

                                                                              كمي دهانم را مزه كنم !

 

 

                                                                                           دي ماه 1377

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:47  توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام )  | 

بی خیال زمستان

 

 

     اصفهان هستم . در اتاقي خلوت و ساكت و بسيار روشن . با آن پنجره هاي بلند و باريك چوبي

      كه الان هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد اسمشان چه بود .

     اينجا مثل "اتاق حسين" پر از نور است .

     ديشب تا به امروزي كه منم شگفت مي گذرد . مثل ساليان خوش . . .  . مثل همين حالا

     كه به يادگار اين نقطه را پررنگ مي كنم .

     همه چيز روشن است و خوب و صاف و سالم . همه چيز در همين حالا جريان دارد .

     نه دلواپسي دقيقه اي بعد و نه حسرت كوچك قبل .

     آواي زير گنجشكان از حياط پشتي به درون سرازير است . . . گنجشكي اما نمي بينم

     تنها كبوتري هست كبود ، بالاي سر حوض ، كز كرده روي يكي از آن چهار پنج درخت

     لخت زمستاني كه انگار چون من گوش سپرده اند به همنوائي گنجشكان بازي . . .

      آنها كه مي گويند بي خيال زمستان .

 

 

     اصفهان ، خانه مجيد

       25 دي ماه 1377

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:29  توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام )  |