|
|
|
|
|
کلام ، جانی دوباره می خواهد در هیاهوی روزمرّگی ها ، که شعر از یاد رفته است و اخلاق که ستون فقرات آدمی است که دیگر نیست . دلم هوایت کرده ، حرف تازه ای هم نیست . "عرصه ی شفافیت" ، آن که می پنداشتیم دوای دردهای پنهان و زخم های تاریخ استبداد ماست – که هست – پرده ی ایهام درید ، کنایه را لخت و عور و صریح نشاند وسط این خیابان که نمی دانم آخرش کجاست وقتی دیگر جایی نمانده بود برای تشبیه و استعارات رنگارنگ و خیال انگیز زمزمه ام مرد و شعر در دهان ماسید . سیاق سخن دیگر است . در این راه سخت و طاقت فرسا ، چیز در خوری هم نیافتیم . راحت باش ! تنها شفّاف شده ایم ! شعرهای زیبای زندگی امّا . . . . "اصلاحات" شعرم را ربود ، به هوای ضرورت امروز "ایران" ، یعنی که "سیاست" . به آن امید که جبهه ای ست موقّت و تا آخرین سنگر فاصله ای نمانده عزیز ! و این کوچ اجباری از شیرین به تلخسیر البته چندی ست و بازگشت پیروزمندانه خواهد بود . در راه مانده ام سرگردان و گرگان در کمین . کوله بار شعر پر شده از شرق و جامعه و طوس و سلام و سیاست روز . و حالا لختم و پریشان . یادم نبود این قطار ، چه خالی می رفت . رودررو چشمانی مهیب شرربار خونم را به آزمایش می گیرد .
آفتاب آخر شهریور هشتاد و یک سد کوثر . . . و نیستی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:4 توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام )
|
||
|
|
|
|
|
رسم این پای پیاده این بود که بگردد تکّه های فراموش شده ی اینجا و آنجای گذشته ام را بجورد و بگذارد اینجا . . . تا بلکه ردّ پایی باشد یا خرده نانی شد طعام پرنده ای . روزگار امّا روزگاریست عجیب و البتّه بس غریب . روزگار . . . روزگار خرق عادات است . گفتم حیف باشد به تناسب این خرق جمعی ، نکنم یادی از گذشته ی جمعی که از یاد برده ایم . ستون طنّاز "چرند و پرند" به قلم زنده یاد "علی اکبر دهخدا " ملقّب به "دخو" در شماره ی بیست و یکم روزنامه ی "صوراسرافیل" عیناً از نسخه ی موجود کتاب شده ی "چرند و پرند" تقدیم پرندگان این حوالی . باشد این لقمه نور طنّاز تابان ، چراغی شد فرا راهمان در این روز و روزهایی که در راهند .
شماره بیست و یک ای انسان چقدر تو در خواب غفلتی ، ای انسان چقدر کند و بلیدی ، چقدرظلوم و جهولی ، از هیچ لفظ پی به معنی نمی بری ، از هیچ منطوق درک مفهوم نمی کنی ، هیچ وقت از گفته های پیشینیان عبرت نمی گیری ، هیچ وقت در حکم و معارف گذشتگان دقت نمی کنی ، با این همه خودت را اشرف مخلوقات حساب می کنی ، با این همه سر تا پا از کبر و نخوت ، غرور و خودپسندی پُری . باری از مطلب دور افتادیم . در نه هزار و نهصد و نود و نه سال پیش یک روز یک نفر از عرفای دوره ی کیان خرقه ی ارشاد را به سر کشیده و با زور و قوت مراقبه یک ساعت بعد از آن به عالم مکاشفه داخل شد . وقتی که در آن عالم مجرد شفاف پرده های ضخیم زمان و مکان از جلو چشمش مرتفع شد ، در آخرین نقطه های خط استقبال یعنی در نه هزارو نهصد و نود و نه سال بعد چشمش افتاد به یک غول بیابانی که درست قدش به اندازه ی عوج بن عنق بود ، در حالتی که یک گلیم قشقایی را به وزن دویست و نود و هشت من سنگ شاه به جای ریش به خود آویخته و گنبد دواری هم مرکب از هشتصد و نود و دو پارچه عبا و قبا و ارخالق از البسه شعار خلفای عباسی ( یعنی سیاه ) شل و شلاته ژولیده و گوریده به سر گذاشته و یک جفت پوست خربزه های چهار جو را که به تصدیق اهل خبره هر دو تا دانه اش بار یک شتر است ، به پا کشیده بود ، با قدم های بلند از عالم غیب رو به عالم شهود می آمد . مرشد مزبور که به محض دیدن این هیئت هولناک چشمش را از ترس روی هم گذاشته بود محض اینکه برای دفعه ی آخر این غول صحرای مکاشفه را درست ورانداز کند چشمش را باز کرد ، این دفعه دید یک نفر از ملائکه های غلاظ و شداد قدری از دوده های تنوره های جهنم در یک کاسه ی تنباکو خمیر کرده و بایک قلم کتیبه نویسی از آن خمیر برداشته در پیشانی همین غول بیابانی چیزی می نویسد . مرشد صبر کرد تا ملائکه کارش را به انجام رسانید . آن وقت مرشد در پیشانی همان غول با خط جلی این دو کلمه را خواند : « سید علی را بپا » . از دیدن این منظره ی هولناک و عوالم مرموز و مجهول ترس بر شیخ مزبور مستولی شده و تکانی به خود داده خرقه را یکسو انداخته و به عبارت اخری از قوس صعود به قوس نزول و از عالم ملکوت به عالم ناسوت و از جهان حال به به دنیای قال مراجعت کرد ، در حالتی که از کثرت غلبه ی حال عرق از سر و ریشش می ریخت و خود به خود می گفت : « سید علی را بپا » . آن بنده های صاف و صادق خدا ، آن مریدهای خاص الخاص مرشد ، یعنی آن ده های شش دانگ شیخ هم که تا حال مراقب حال شیخ بودند این دو کلمه را از زبان او شنیده و آن را از قبیل شطحیات (هذیان العرفاء) فرض کرده و محض تشبیه به کامل یک دفعه با شیخ هم آواز شده آنها هم گفتند : « سید علی را بپا » . این دفعه این کلمه را با شیخ گفتند ، اما بعدها هم خودشان در هر محفل انس در هر مجلس سماع و با هر ذکر شبانه و با هر ورد سحرگاه باز این دو کلمه را گفتند . اگر نوع انسان در خواب غفلت نبود ، اگر فرزند آدم بلید و کند نبود ، اگر نوع بشر در کلمات بزرگان غور و تأمل لازمه را به جا می آورد ، این ورد را باید این مریدها اقلاً آن وقت بفهمند که مقصود از این سر جوشی دیگ عرفان چیست . اما افسوس که ذره ای هم از معانی این دو کلمه ی صاف ساده نفهمیدند و مثل تمام معماهای عرفان لاینحل گذاشته و گذشتند . پس از آنها هم در مدت نه هزارو نهصد و نود و نه سال تمام هر وقت یک دزد ، یک قلاش و به اصطلاح یک دست شیره ای از یک راسته ی بازار عبور کرد ، باز همه ی کاسب های آن راسته به هم گفتند : « سید علی را بپا » . هر ساعت هم یک مشتری ناخنکی رفت از در یک دکان بقالی ماست بگیرد فوراً استاد بقال به شاگردش رساند که : « سید علی را بپا » . در توی هر قهوه خانه ، در گود هر زور خانه و در سر هر پاتوق هم وقتی بچه ها ی یک محله یک آدم ناباب میان خودشان دیدند باز به یک دیگر اشاره کردند که : «سید علی را بپا » . در نه سال پیش از این هم وقتی که میرزا محمد علی خان پرورش در حالت تب دق هذیان می گفت در روزنامه ی ثریا خبری در ذیل عنوان « مکتوب از تبریز » با الفاظ « این شخص تبریزی نیست و سید یزدی است » باز رساند که : « سید علی را بپا » . روزنامه ی حکمت هم وقتی که در نمره ی چهارم سال هزار و سیصد و هفده در تحت عنوان : « شیر را بچه همی ماند بدو تو به پیغمبر چه می مانی بگو » از شرارت حاجی سید محمد یزدی برادرزاده ی همین سید علی شرح می داد ،باز به کنایه به ما حالی کرد که : « سید علی را بپا » . در همین رمضان گذشته هم در وقعه سعیدالسلطنه جناب آقا سید جمال و جناب ملک المتکلمین در مسجد شاه ، مسجد صدر ، انجمن آذربایجان و مسجد سپهسالار در ضمن هزاران نطق غرا صریح به ما گفتند که : « سید علی را بپا » . ما انسان های ظلوم و جهول ، ما آدم های کند و بلید ، ما مردمان احمق بی شعور ، نه از مکاشفه آن پیر روشن ضمیر و نه از اذکار و اوراد مریدهای او و نه از مذاکرت کسبه ی بازار و نه از گفتار استاد بقال و نه از لغزهای بچه های طهرون و از عبارت ثریا و حکمت و نه از بیانات آقا سید جمال و ملک المتکلمین به قدر یک ذره از مقصود و مفهوم و معنا و مفاد این مثل سایر چیزی نفهمیدیم . بله چیزی نفهمیدیم . از تاریخ آن مکاشفه قرن ها ، سال ها ، ماه ها ، روزها ، ساعات و دقایق گذشت و همین الفاظ میلیون ها دفعه بر سر زبان های خرد و بزرگ ، وضیع و شریف و عارف و عامی مکرر شد و ما هیچ به اهمیت تهدید و تنبیه مندرج درین کلمه بر نخوردیم . تا کی ؟ تا وقتی که همین سید علی را درست بعد از نه هزار و نهصد و نود و نه سال بعد از تاریخ آن مکاشفه در میدان توپخانه دیدیم که : دیگش سر بار است بر توپ سوار است توحید شعار است اسلام مدار است با فرقه ی الواط هم خوابه و یار است در پیش دو چشمش مسلم سر دار است گه غرق شراب است گه گرم قمار است با آن خر نوری با حسن دبوری گه عاشق دین است گه طالب یار است باز آنطوری که دلم می خواست ، نشد . «دخو »
توضیحات : انتشار "صور اسرافیل" تا زمان واقعه ی به توپ بسته شدن مجلس و متواری شدن آزادیخواهان ادامه داشت . . . دهخدا پس از خلع "محمد علی شاه" از سلطنت از اروپا به ایران بازگشت و از کرمان به وکالت در مجلس دوم انتخاب شد .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:38 توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام )
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاه ساده امّا مسأله ساز دخترك را – به وضوح – در آئينه ى خاطرات كهنه بازيافتم . . . . احساس مي كنم نوع نگاه كودكان را مي شناسم . كودكي هايم را براستي به ياد دارم . نه آنچه بيرون من در تلاش و تغيير بود . بلكه آنچه را در خود تجربه مي كرده ام . حالاتي كه بر دلم گذشت . و طعم هائي كه از هر احساس ، هنوز در دهان يادگاري ست . . . براي تداعي شان كافيست كمي دهانم را مزه كنم !
دي ماه 1377
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:47 توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام )
|
|
||
|
|
|
|
|
اصفهان هستم . در اتاقي خلوت و ساكت و بسيار روشن . با آن پنجره هاي بلند و باريك چوبي كه الان هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد اسمشان چه بود . اينجا مثل "اتاق حسين" پر از نور است . ديشب تا به امروزي كه منم شگفت مي گذرد . مثل ساليان خوش . . . . مثل همين حالا كه به يادگار اين نقطه را پررنگ مي كنم . همه چيز روشن است و خوب و صاف و سالم . همه چيز در همين حالا جريان دارد . نه دلواپسي دقيقه اي بعد و نه حسرت كوچك قبل . آواي زير گنجشكان از حياط پشتي به درون سرازير است . . . گنجشكي اما نمي بينم تنها كبوتري هست كبود ، بالاي سر حوض ، كز كرده روي يكي از آن چهار پنج درخت لخت زمستاني كه انگار چون من گوش سپرده اند به همنوائي گنجشكان بازي . . . آنها كه مي گويند بي خيال زمستان .
اصفهان ، خانه مجيد 25 دي ماه 1377
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:29 توسط علی ایران نژاد ( نیما آرام )
|
|
||